رسول الله بخش
مدت زمان عضویت: 5 سال و 9 روز و 22 ساعت و 27 دقيقه قبل



تماس ها

موارد دیگر
akhlas

دوستان

همه »

برچسب های کاربردی

کد QR شخصی


رسول الله بخش رسول الله بخش

بی روی تو راحت ز دل زار گریزد

چون خواب که از دیده بیمار گریزد

در دام تو یک شب دلم از ناله نیاسود

آسودگی از مرغ گرفتار گریزد

از دشمن و از دوست گریزیم و عجب نیست

سرگشته نسیم از گل و از خار گریزد

شب تا سحر از ناله دل خواب ندارم

راحت به شب از چشم پرستار گریزد

ای دوست بیازار مرا هر چه توانی

دل نیست اسیری که ز آزار گریزد

زین بیش رهی ناله مکن در بر آن شوخ

ترسم که ز نالیدن بسیار گریزد

2

این مطلب را پسند کرده اند.

رسول الله بخش رسول الله بخش

من دگر سوی چمن هم سر پروازم نیست

که پر بازم اگر هست دل بازم نیست



آشیان ساختن ارزانی مرغان چمن

آشیان سوخته ام من که هم آوازم نیست



چون توانم که سر آرم به دم ساز که ساز

همه از سر کندم باز که دمسازم نیست



مطربم گو به سلامت برو و ساز ببر

که به سر شوری از آن سلمک و شهنازم نیست



ساز اگر دم زنم از آتش من می سوزد

گو بسوزد که غم سوختن سازم نیست



ای که گاهت سر ناز است و گهی روی نیاز

من همان روی نیازم که سر نازم نیست



دم بنای غم خود زن که نوایی داند

من دگر ساز دل قافیه پردازم نیست



آخر آن دقت و مشقم به خط عشق گذشت

حالیا حال و مجال قلم اندازم نیست

1

این مطلب را پسند کرده اند.

رسول الله بخش رسول الله بخش

،،، فراموشی ،،،،،
خبر داری که عاشق بودام یا نه
خبر داری که از جام لیلی خورده ام یا نه
خبر داری که رسوای چشمی بو دام یا نه
خبر داری خراب جام لیلی بودام یا نه
خبر داری که در قلبی بودام یا نه
خبر داری که عاشق بودام یا نه
،،،، رسول الله بخش

3

این مطلب را پسند کرده اند.

رسول الله بخش رسول الله بخش

آتش عشق تو در جان و دلم جای گرفت
در زمین دل من گلبنِ تو پای گرفت
فکر کردم که تعبیر شوی خواب مرا
لیک هر زمزمه م در غمت ای وای گرفت
اسما سخی عزیز

2

این مطلب را پسند کرده اند.

رسول الله بخش رسول الله بخش

سخن در صلاح است و تدبیر و خوی

نه در اسب و میدان و چوگان و گوی

تو با دشمن نفس هم‌خانه‌ای

چه در بند پیکار بیگانه‌ای؟

عنان باز پیچان نفس از حرام

به مردی ز رستم گذشتند و سام

تو خود را چو کودک ادب کن به چوب

به گرز گران مغز مردم مکوب

وجود تو شهری است پر نیک و بد

تو سلطان و دستور دانا خرد

رضا و ورع: نیکنامان حر

هوی و هوس: رهزن و کیسه بر

چو سلطان عنایت کند با بدان

کجا ماند آسایش بخردان؟

تو را شهوت و حرص و کین و حسد

چو خون در رگانند و جان در جسد

هوی و هوس را نماند ستیز

چو بینند سر پنجهٔ عقل تیز

رئیسی که دشمن سیاست نکرد

هم از دست دشمن ریاست نکرد

نخواهم در این نوع گفتن بسی

که حرفی بس ار کار بندد کسی

2

این مطلب را پسند کرده اند.

رسول الله بخش رسول الله بخش

اگر پای در دامن آری چو کوه

سرت ز آسمان بگذرد در شکوه

زبان درکش ای مرد بسیار دان

که فردا قلم نیست بر بی زبان

صدف وار گوهرشناسان راز

دهان جز به لؤلؤ نکردند باز

فراوان سخن باشد آکنده گوش

نصیحت نگیرد مگر در خموش

چو خواهی که گویی نفس بر نفس

حلاوت نیابی و گفتار کس

نباید سخن گفت ناساخته

نشاید بریدن نینداخته

تأمل کنان در خطا و صواب

به از ژاژخایان حاضر جواب

کمال است در نفس انسان سخن

تو خود را به گفتار ناقص مکن

2

این مطلب را پسند کرده اند.

رسول الله بخش رسول الله بخش

چه مستیم و خرابیم چو شبهای دگر

باز کن ساقی مجلس سر مینای دگر

امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم

شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر

مست مستم مشکن قدر خود ای پنجه غم

من به میخانه ام امشب تو برو جای دگر

چه به میخانه چه محراب حرامم باشد

گر به جز عشق توام هست تمنای دگر

تا روم از پی یار دگری می باید

جز دل من دلی و جز تو دلارای دگر

تو سیه چشم چو آیی به تماشای چمن

نگذاری به کسی چشم تماشای دگر

گر بهشتی است رخ توست نگارا که در آن

می توان کرد به هر لحظه تماشای دگر

از تو زیبا صنم این قدر جفا زیبا نیست

گیرم این دل نتوان داد به زیبای دگر

2

این مطلب را پسند کرده اند.

رسول الله بخش رسول الله بخش

کودکان دیوانه ام خوانند و پیران ساحرم
مـن تفرجـگاه ارواح پریشـان خاطـرم

خانه ی متروکم از اشباح سرگردان پر است
آسـمانـی ناگزیر از ابـرهای عـابرم

چون صدف در سینه مروارید پنهان کرده ام
در دل خود مومن ام در چشم مردم کافرم

گر چه یک لحظه ست از ظاهر به باطن رفتنم
چند سال است راه از باطنم تا ظاهرم

خلق می گویند: ابری تیره در پیراهنی ست
شاید ایشان راست می گویند شاید شاعرم

مرگ درمان من است از تلخ و شیرینش چه باک
....هر چه باشد ناگزیرم ، هر چه باشد

3

این مطلب را پسند کرده اند.

رسول الله بخش رسول الله بخش

هر چه خواندیم و شنیدیم نشد حاصلی ز آن
راه جای دگری بود گرفتار شدیم نشد حاصلی ز آن
بیخود اندر بحث بودیم و گرفتار کلام
راه باریک بود و ندیدم گرفتار شدیم در بحث و کلام
از درس به درسی و از شور به شوری
عمر رفت و نشد حاصل ما
حال سر به راه او نهم بی بحث و کلام
در کلاس درس او سکوتست و سکوت
درس رسیدن به فنا از او آموختن است
در کلاس و بحث وقت هدر دادنست
فنا را به فنا آموختن آسان تر است
فرمول کتاب آموختن مشکل تر است
عمری آموخته ام درس و بحث را چاره نکرد
چاره عرفان می ساقی خوردن است
به مقصد رسیدن شوق درس نیست
رمز و راز را سکوت میداند و دوخته دهانان
به گزاف نگفتند و نگویند
هر که را اسرار حق آموختند دهانش را دوختند

1

این مطلب را پسند کرده اند.

رسول الله بخش رسول الله بخش

کافه تریا (شعر شیراز):
بار سفر خواهم بست سر به کوی جنون خواهم کرد
میروم از خویش سر به فراق خواهم کرد
ای همنشین روزگار مهربانی
میروم از خویش تو بدانی یا نه سر به کوی جنون خواهم کرد

1

این مطلب را پسند کرده اند.

رسول الله بخش رسول الله بخش

کافه تریا (شعر شیراز):
حالا که میرم به سوی کوی فراق
نیست میشوم اندر جادهای کوی فراق
لحظه ای بمان و ببین مرا
که چگونه کوچک میشوم ازدور در کوی فراق
میروم این راه باید رفت تنها
من و جادها شکل همیم اندر کوی فراق

2

این مطلب را پسند کرده اند.

رسول الله بخش رسول الله بخش

مست از شرابت می شوم پر کن تو این پیمانه ام

بازآ ز کعبه یک شبی، آدینه را آیینه کن

شمعی، گلی، بیدل شوم در وصل تو پروانه ام

دردی ز هجرانت کشم، با یاد درمانت خوشم

همچون مسیحا زنده کن، دستی بزن بر شانه ام

جایی ندارم سر زنم، بالی نمانده پر زنم

چشمان بر در مانده ام دیگر بیا در خانه ام

ای صبح بیداری ما، اکسیر هوشیاری ما

مست از شرابت می شوم ای ساغر میخانه ام

مجتبی نور محمدی ـ ایوانکی

2

این مطلب را پسند کرده اند.

رسول الله بخش رسول الله بخش

شیفته ماه رخت، این دلم ساخته اند از گل رویت گِلم مستم و از عشق تو دیوانه ام بر رخ زیبای تو پروانه ام یک دم از آن حجله برون آ، گلم گوشه چشمی بنما بر دلم بر فکنی از رخ اگر آن حجاب چهره بپوشد ز رخت آفتاب ماه من از پرده درآ، جلوه کن روح جهان را به رخت تازه کن ظلمت و جهل بشری حاکم است حق و عدالت به میانها کم است حق شده آغشته به خون در میان عرصه ناحق شده است این جهان می رسد آخر به خطش، انتظار می شکفد در قدمش صد بهار می دهد آخر گل زهرا ثمر کشتی اسلام رهاند ز شر شیفتگان منتظر راه تو منتظر چهره چون ماه تو...

2

این مطلب را پسند کرده اند.

رسول الله بخش رسول الله بخش

آن که بر نسترن از غالیه خالی دارد

الحق آراسته خلقی و جمالی دارد

درد دل پیش که گویم که به جز باد صبا

کس ندانم که در آن کوی مجالی دارد

دل چنین سخت نباشد که یکی بر سر راه

تشنه می‌میرد و شخص آب زلالی دارد

زندگانی نتوان گفت و حیاتی که مراست

زنده آنست که با دوست وصالی دارد

من به دیدار تو مشتاقم و از غیر ملول

گر تو را از من و از غیر ملالی دارد

مرغ بر بام تو ره دارد و من بر سر کوی

حبذا مرغ که آخر پر و بالی دارد

2

این مطلب را پسند کرده اند.

رسول الله بخش رسول الله بخش

روز الست، روز ازل، لحظه‌های عشق

روزی که آفریده شد عالم برای عشق



روزی که آفرینش گیتی تمام شد

آغاز شد به دست خدا ماجرای عشق



بودیم گر چه در دل سر گشتگان ولی

کم کم شدیم بین همه آشنای عشق



چشمی میان آن همه ما را سوا نمود

دل را ربود و داد دلی مبتلای عشق



دستی به روی شانه‌مان خورد و ناگهان

ما را صدا نمود کسی با صدای عشق



روز الست لحظۀ آغاز عاشقی

ما را خدا نمود اسیر خدای عشق



عکس خدا نشسته بر آئینه‌هایمان

روز ازل حسینیه شد سینه‌هایمان



هستی بهانه بود که سرّی بیان شود

مستی بهانه بود که ساقی عیان شود



خلقت ادامه یافت و رازی گشوده شد

تا معنی وجود زمین و زمان شود

1

این مطلب را پسند کرده اند.